تبليغاتX
............timarestan ..............


............timarestan ..............

یک روز توی پیاده رو به طرف يكي از ميدان‌هاي بزرگ شهر می رفتم...

 از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس، كاغذهای رنگی قشنگی

دستشه ولی به هر كسی نمیده!
خانم‌ها رو که کلا تحویل نمی‌گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی

رفتار میكرد معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو میداد كه مشخصات خاصی

از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم كردن تبلیغات نبود ....
احساس كردم فكر میكنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی

 گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با

شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می‌اومد توی دهنم...!!!
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟!

آیا منو تائید می كنه؟!!

كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته

بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو كاملا بی تفاوت نشون

بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای

 خوشگل میده...؟! همین طور كه سعی میكردم با بی تفاوتی از كنارش

 رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: آقای محترم!

بفرمایید! قند تو دلم آب شد!
با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم:

می‌گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم ...
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می

رفتم توی كیك. وایسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم،
نوشته بود:
.
.
.
.

...
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 17:48 توسط soozan| |


سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)

 


سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ...

از قيافه ء خودشون بدشون مياد

 


سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ...

حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!

 


سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون

 رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)

 


سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ!

 آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!

 


سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ...

تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!

 


سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ...

 ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!

 


سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)

 


سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!

 


سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)

 


سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!

 


سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه!

 حالا خوشگل هم باشه بد نيست!

 


سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم!

 ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!

 


سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!

 


سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:52 توسط soozan| |

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.

ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی

 بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت

و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای

که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد.

 وقتی پسرک پدرش را دید …

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟

 مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به

آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان


بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!




نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 15:15 توسط soozan| |

تولد

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير

آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي

بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو

 و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون

 هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته

 باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي

 نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا

 مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز

روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟

 مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در

 جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته

 باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز

هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .

در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز

حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در

 حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت

سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند.

... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 13:55 توسط soozan| |

 

یه روز دیوونه و عاشق و دروغ تصمیم می گیرند با هم قایم موشک

 بازی کنند...اول نوبت دیوونه می شه که چشم بگذاره.بعد از شمارش

اعداد می ره تا دنبال دو تای دیگه بگرده...اول از همه دروغ رو پیدا می

کنه. بعدش می گرده دنبال عاشق...دروغ می دونست که عاشق وسط

 بوته ی گل رز قایم شده...اون جای عاشق رو به دیوونه گفت... دیوونه هم

 واسه اذیت چوبی برداشت و کرد توی بوته گل رز.اون چوب رومحکم به بدن

 عاشق می زد . عاشق چند بار از درد صدا زد مثل این که تیغ های گل رز

 رفته بود تو ی بدن عاشق.عاشق بعد از چند لحظه با آخ و ناله بیرون اومد.

 تیغ های گل رز رفته بود توی چشمهای عاشق و اون رو کور کرده بود.دیوونه

 خیلی از کارش ناراحت شده بود و هر طور می تونست می خواست جبران

 کنه...واسه همین به عاشق گفت واسه جبران کارم چی کار کنم؟؟؟؟عاشق

 هم گفت تو منو کور کردی حالا هم باید تا آخر عمر دست منو بگیری و راهنمای

 راه من شی...دیوونه هم قبول کرد.از اون موقع تا حالا واسه همینه که عاشقی

 با دیوونگی همراهه

توجه               توجه              توجه

بچه ها یکی از داداشام تازه یه وبه خوشمل زده ازتون میخوام که 

حتما حتما بهش سر بزنید  .مرسی از همتون دوستتون دارم اینم

آدرسش                     www.ravissant.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 14:2 توسط soozan| |

سیلام به همه آجی ها و داداش های گلم 

بچه ها آجیم (نگار ) تو مسابقه وبلاگ برتر افل شده تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

از همتون ممنونم که بهش رای دادین همتونو دوست دالم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آجی جون مفالکه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اینم شیرینیش میل بفرمایید تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

هر کی جرات داره بخوره تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 15:31 توسط soozan| |

 

پسرم اینقدر بهانه چرا ؟                       داد و فریاد توی خانه چرا ؟

باز ایرادهای جورواجور                          گاه با خوش و گهی با زور

گیر لپ تاب می دهی هر روز                 کله ام تاب می دهی هر روز

با فلان گوشی بلوتوث دار                      شده موضوع بحث تو هر بار

روز و شب فکر دیدن سی دی                در خط تازه های دی وی دی

می زنی تیپ،موی سیخ سیخی             شده تکیه کلام تو ، بیخی

توی آینه گر نگاه کنی                            شکل خود حتما ، اشتباه کنی

که منم این که موی او سیخی است ؟      یا این که بک جوان مریخی است 

پسر خوب هیچ می دانی                         ادبیات چاله میدانی 

شده در گفته های تو پیدا                        میکنی استفاده گاه به گاه   

شده ورد زبان تو مثلا                              عشقی و سوتی و خفن ، عمرا

یا برای خویش آمد برو بچ                         می شوی با تمام ان ها مچ

معنی این برو بچ هم                               تو به من یاد داده ای پسرم

و من از یان برو بچ نادان                           شده ام نا امید و دل نگران

گر چه بس فوق العاده ای پسرم !!!!           ولی البته ساده ای پسرم 

می خوری گول صحبت برو بچ                   مغز تو می شود خزانه گچ 

کم کمک درس می شود تعطیل                می کنی کار های هر دمبیل

لامپ اخلاق را که آف کنی                      می روی نم نمک خلاف منی

تا بجنبی شب است و تاریکی                  پیش رو کوره راه باریکی است

انتهایش رسد به ترکستان                       گاهی اوقات هم به قبرستان

پسرم کوره راه را برگرد                            راه چون شب سیاه را برگرد 

نوجوانی و شور و شر داری                      پیش رو راه پر خطر داری  

جاده صاف هم همین بغل است                معنی اش همت وکمی عمل است

پند « جاوید» گوش کن پسرم                    چون که من ناسلامتی پسرم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:13 توسط soozan| |

  خانم ها مثل........

 

-خانمها مثل رادیو هستند..... هر چی میخوان میگن

ولی هر چی بگی نمی شنوند

 


۲-  خامنها مثل چسب دوقلو هستند.....اگه دستشان

 با گوشی تلفن مخلوط شد دیگه باید سیم تلفن را برید

 


۳-  خانمها مثل رعدوبرق هستند ..... اول برق چشماشون

میرسه بعد رعد صداشون

 

۶-  خانمها مثل گچ هستند ..... اگه چند دقیقه مدارا کنید

 چنان سفت و سخت میشن که دیگه حالتی نمی گیرند.

 


     7-  خانمها مثل کنتور برق هستند..... هر چند سال

 یکبار عدد سنشون صفر میشه

 


     8-  چرا خانمها نمی توانند نقشه بخوانند/ ..... برای

 اینکه فقط ذهن مرد هستش که میتونه تجسم و درک

 کنه که یک کیلومتر با یک سانتی متر نشون داده شده

 


     9-  خانمها مثل اینترنت هستند.... از هر موضوعی

بک فایل اطلاعاتی دارند

 


     10-  خانمها مثل فلزیاب هستند ..... از نزدیک طلافروشی

 که رد میشن عکس العمل نشان میدن


 

     11-  خانمها مثل موبایل هستند هر موقع کار مهم

دارید در دسترس نیستند

 


     ۱۲-  خانمها مثل لیمو شیرین هستند..... اول شیرین

 هستند ولی بعد تلخ میشن

 

مشخصات یک پسر خوب

 ۱-پسر خوب زمانی که کسی میخواهد از عرض خیابان عبور

کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمیکند


۲- یک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده

نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید


 ۳-یک پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با

سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد


 ۴- یک پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل

 زامبی وحشی بازی در نمی آورد


۵- یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی

از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر رو متر نمیکنه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:2 توسط soozan| |

 

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد

 

 خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه

 

خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که

 

 شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش

 

 بی غذا مانده اند. مغازه دار با بی اعتنایی محلش

 

نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن

 

نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا شما را

 

 به خدا به محض این که بتوانم، پولتان را می آورم.

 

 ولی مغازه دار گفت که نسیه نمی دهد.

 


مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی

 

 آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه

 

می خواهد، خرید این خانم با من. خواربار فروش با

 

اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. فهرست خریدت

 

 کو؟ زن گفت: اینجاست. مغازه دار از روی

 

تمسخر گفت: فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه

 

 وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد

 

 و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد، چیزی رویش

 

نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه باتعجب

 

 دیدند که کفه ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش

 

 نشد. مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری

 

 شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد، کفه ترازو برابر

 

 نشد. آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

 


در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری

 

 تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته

 

 شده است. روی کاغذ، فهرست خرید نبود، دعای

 

زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم!!! تو از نیاز من

 

 با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت

 

جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

 

 زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید، که

 

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک وخالص چقدر است.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:18 توسط soozan| |

چرا به بچه ها میگن بچه ننه ؟

 

مامان


- بله ؟


- من می خوام به دنیا بیام ...


- باشه .

 



- مامان


- بله ؟


- من شیر می خوام

 
- باشه

 



- مامان


- بله ؟


- من جیش دارم


- خب

 



- مامان


- بله ؟


- من ازون لباس خلبانیا می خوام


- باشه

 


- مامان


- بله؟


- من بوس می خوام

 
- قربونت بشم

 



- مامان


- جونم ؟


- من شوکولات آناناسی می خوام

 
- باشه

 



- مامان


- بله ؟


- من دوست می خوام


- خب

 



- مامان


- بله ؟


- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی


- چشم

 



- مامان


- بله ؟


- من یه مهمونی باحال می خوام


- باشه عزیزم

 

 

- مامان


- بله ؟


- من زن می خوام

 
- باشه عزیز دلم

 



- مامان

 
- بله ؟


- من دیگه زن نمی خوام


- اوا ... باشه

 



- مامان


- .. بله


- من کوفته تبریزی می خوام


- چشم

 



- مامان


- بله ؟


- من بغل می خوام


- بیا عزیزم

 



- مامان


- بله ؟

 


- مامان


- بله


- مامان


- ... جونم ؟


- مامان حالت خوبه


- آره

 


- مامان ؟


- چی می خوای عزیزم


- تو رو می خوام .. خیلی


- ...

***

- بابا


- بله ؟


- من می خوام به دنیا بیام


- به من چه بچه .. به مامانت بگو

 



- بابا


- هان؟


- من شیر می خوام


- لا اله الا الله

 



- بابا


- چته ؟


- من ازون ماشین کوکی های قرمز می خوام


- آروم بگیر بچه

 



- بابا


- اههههه


- من پول می خوام


- چی ؟؟؟؟ !!!

 



- بابا


- هوم ؟


- منو می بری پارک ؟


- من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟

 



- بابا


- هان ؟


- من زن می خوام


- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز

 

- بابا


- درد


- من زن نمی خوام


- به درک

 



- بابا


- بلا


- تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان


- تقصیر عمه ات

 



- بابا


- زهرمار


- من یه اتاق شخصی می خوام


- بشین بچه

 



- بابا


- مرض


- منو دوس داری


- ها ؟

 



- بابا
- ...


- بابا


- خررر پفففف

 


- بابا


- خفه

 


- بابا


- دیگه چته ؟


- من مامانمو می خوام


- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:23 توسط soozan| |

 
 
شادی را علت باش ، نه شریک ... و غم را شریک
 
 باش ، نه دلیل

زرتشت


تخیل از علم مهم تر است، علم محدود است اما تخیل

عالم را فرا می گیرد


آلبرت اینشتین


انسان شکست نمی خورد بلکه دست از تلاش بر میدارد.


ارنست همینگوی


کسی که فکر نمی کند به ندرت دم فرو می بندد


ایزاک نیوتن



اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند.


وين داير


براي داشتن چيزي كه تا به حال نداشتي


كسي باش كه تا به حال نبودي


طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و

مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.


فيثاغورث




براي اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و براي

اداره کردن ديگران از قلبت


دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ي کهکشنها.

که البته در مورد کهکشنها مطمئن نيستم!


آلبرت انشتين


راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي


هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!

 

راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي!


عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم . . .

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:7 توسط soozan| |

شعر ها و متن هاي عاشقانه...



کاش خداوند سه چيز را نيافريده بود:


عشق و غرور و دروغ


زيرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش دروغ

نميگفت...


............


 


دوستي چيست؟


شايد شمعي است که هر دم ميسوزد و

 

 شايد عشقي است که هردم مي جوشد

 

و شايد ترانه ايست که آوازه اش در دلها جاري است


وليکن هر چه هست  زيباست...


 


 


 


 


.................. 


عزيزم...


نميدانم چه بنويسم چرا که ميخواهم بهترين

 

 کلامها را نثارت کنم اما واضح ميگويم احساس

 

 واقعي من در کلام نميگنجد


پس ساده مي گويم :


 اي بهترينم دوستت

 

دارم...


.................


 


من تموم زندگيمو پاي عشق تو گذاشتم


خرج احساس تو کردم هر چي داشتم و نداشتم


واسه آبي نگاهت دلمو زدم به دريا


سيب ممنوعه رو چيدم مثل آدم واسه حوا


بين خطهاي رو دستت خط زندگيمو ديدم


روي بوم کهنه ي دل طرح چشماتو کشيدم


 


.............


 


غم دل


اگر خواهي غم دل با تو گويم جايي نمي يابم


اگر پيدا شود جايي تو را تنها نمي يابم


اگر يابم تو را تنها و جايي هم شود پيدا


ز شادي دست و پا گم ميکنم خود را نمي يابم


...


لبخند کم خرج ترين آرايش چهره است...


....


 


چنانت دوست ميدارم که گر روزي فراق افتد


تو صبر از من تواني کرد و من صبر از تو نتوانم کرد.


....


 


هميشه بمان اي فصل ناتمام


با من که ريشه در کودکيت دارم


با من که تنها با تو عاشقم رنگين بمان


بمان تا مرا نگويند بيهوده عاشق بودم..


......


چه بيراهه رفتيم اي دوست


از جمع راهها که به باقي رسيده است


زمان کجاست؟


دارد زمانه ميبردش در ساحت نظاره ي تاريخ

 

 هستي ام


مردي که مرود به آواي بازها


شايد..شايد..


در اين تباهي ها در اين هميشه باقي ها


داستاني ناگفتني بوده است


در خلوت تمامي بيراهه هاي من


چه بيراهه رفتيم اي دوست


تا بت عاشقانه ي خويش


وتا اولين تا اولين حکايت باقي باقي باقي باقي


.............


اشتباه کردي اعتراف نکن


اعتراف کردي التماس نکن


التماس کردي زندگي نکن...


.............


 


اي کساني که مامور دفن من هستيد وقتي

 

که من مرحوم شدم مرا در تابوت سياهي که

 

 تاريک تر از تاريکي هاست قرار دهيد.

 


چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند که هنوز

 

چشم به راهش هستم


دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بفهمند

 

 به آنچه که ميخواستم نرسيدم

 


بر روي قبرم بوته اي از گل بکاريد تا در بهاران

 

 بوي يار دهد.


بر روي قبرم صليبي از يخ قرار دهيد تا به جاي

 

 مادرم گريه کند چون من طاقت گريه هاي مادرم

 

 را ندارم


بر روي قبرم چيزي ننويسيد تا زود فراموش

 

شوم و موهايم را پريشان بگذاريد تا همه

 

بفهمند که دست نوازش بر سرم کشیده

 

نشده است.....

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:34 توسط soozan| |

 

قصه ی عشق

 

در روزگارهای قدیم

 

جزیره ای دور افتاده بود

 

 که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی،

 

غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه

 

 آنها اعلام شد که جزیره

 

در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به

 

تعمیر قایقهایشان کردند.



اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه

 

آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر

 

 چیزس از جزیره روی آب نمانده

 

 بود عشق تصمیم گرفت تا برای

 

 نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

 

 در همین زمان او از ثروت با کشتی

 

یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا

 

 بود کمک خواست.



"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"



ثروت جواب داد:"نه نمی توانم.

 

 مفدار زیادی طلا و نقره در این

 

 قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."


 

عشق تصمیم گرفت که از غرور

 

که با قایقی زیبا در حال رد شدن

 

از جزیره بود کمک بخواهد.



"غرور لطفاً به من کمک کن."



"نمی توانم عشق. تو خیس

 

شده ای و ممکن است قایقم

 

 را خراب کنی."



پس عشق از غم که در همان

 

نزدیکی بود درخواست کمک کرد.



"غم لطفاً مرا با خود ببر."



"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم

 

 می خواهد تنها باشم."



شادی هم از کنار عشق گذشت

 

اما آنچنان غدق در خوشحالی بود

 

 که اصلاً متوجه عشق نشد.



ناگهان صدایی شنید:



" بیا اینجا عشق. من تو را با خود

 

 می برم."



صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که

 

 حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.

 

هنگامیکه به خشکی رسیدند



ناجی به راه خود رفت.



عشق که تازه متوجه شده بود

 

که چقدر به ناجی خود مدیون است

 

از دانش که او هم از عشق بزرگتر

 

 بود پرسید:



" چه کسی به من کمک کرد؟"



دانش جواب داد: "او زمان بود."



"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"



دانش لبخندی زد و با دانایی

 

جواب داد که:



"چون تنها زمان بزرگی عشق

 

را درک می کند."

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:43 توسط soozan| |

بهترین مبارزه آن است که حریف از تو قوی تر باشد.
 
 

بهترین شوخی آن است بدون تمسخر و

 

 تحقیر دیگران باعث شادی جمع بشوی.

 

 

بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون

 

 به زبان آوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی.

 

 

بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس

 

 عمل برایت مهم نباشد.

 

 

بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی

 

 یک نفری در عین دو یا چند نفربودن .

 

 

بهترین آیینه وجدان توست آگاه و بیدار باش.

 

 

بهترین شریک آن است که اصلا" وجود نداشته باشد.

 

 

بهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی

 

 و آن را انجام دهی.

 

 

بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو

 

هدیه میکند نه عقل تو.

 

 

بهترین راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن

 

است از حاشیه بپرهیز.

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:36 توسط soozan| |

 

سلام بچه ها یه خبر :

 

دانشگاه قبول شدم (نه بابا)

 

چی عروسی کنم(نه من فعلا قصد ازدواج ندارم

 

و می خوام ادامه تحصیل بدم)

 

کی مرده(نه بابا هیچکی نمرده خدا نکنه کسی بمیره)

 

 

بابا امروز تولدمه آره بابا ۲۳ شهریور حالا دست

 

دست، دست، شله ،شله ،تولدم مبارک مرسی

 

ایشالله ۸۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله شم

 

خواهش می کنم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:22 توسط soozan| |


:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس