............timarestan ..............
یک روز توی پیاده رو به طرف يكي از ميدانهاي بزرگ شهر می رفتم... از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده! رفتار میكرد معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو میداد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم كردن تبلیغات نبود .... گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت میاومد توی دهنم...!!! آیا منو تائید می كنه؟!! بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟! همین طور كه سعی میكردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: آقای محترم! بفرمایید! قند تو دلم آب شد! میگیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم ... رفتم توی كیك. وایسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم، ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن! رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!) آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه! تيز ميشن ، ابی گوش ميدن! ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده! حالا خوشگل هم باشه بد نيست! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟! تولد صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما! خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشهگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برميگشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نميكنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من. وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت . در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقهاي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچههام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو ميخوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!! یه روز دیوونه و عاشق و دروغ تصمیم می گیرند با هم قایم موشک بازی کنند...اول نوبت دیوونه می شه که چشم بگذاره.بعد از شمارش اعداد می ره تا دنبال دو تای دیگه بگرده...اول از همه دروغ رو پیدا می کنه. بعدش می گرده دنبال عاشق...دروغ می دونست که عاشق وسط بوته ی گل رز قایم شده...اون جای عاشق رو به دیوونه گفت... دیوونه هم واسه اذیت چوبی برداشت و کرد توی بوته گل رز.اون چوب رومحکم به بدن عاشق می زد . عاشق چند بار از درد صدا زد مثل این که تیغ های گل رز رفته بود تو ی بدن عاشق.عاشق بعد از چند لحظه با آخ و ناله بیرون اومد. تیغ های گل رز رفته بود توی چشمهای عاشق و اون رو کور کرده بود.دیوونه خیلی از کارش ناراحت شده بود و هر طور می تونست می خواست جبران کنه...واسه همین به عاشق گفت واسه جبران کارم چی کار کنم؟؟؟؟عاشق هم گفت تو منو کور کردی حالا هم باید تا آخر عمر دست منو بگیری و راهنمای راه من شی...دیوونه هم قبول کرد.از اون موقع تا حالا واسه همینه که عاشقی با دیوونگی همراهه توجه توجه توجه بچه ها یکی از داداشام تازه یه وبه خوشمل زده ازتون میخوام که حتما حتما بهش سر بزنید .مرسی از همتون دوستتون دارم اینم آدرسش www.ravissant.blogfa.com بچه ها آجیم (نگار ) تو مسابقه وبلاگ برتر افل شده از همتون ممنونم که بهش رای دادین همتونو دوست دالم پسرم اینقدر بهانه چرا ؟ داد و فریاد توی خانه چرا ؟ باز ایرادهای جورواجور گاه با خوش و گهی با زور گیر لپ تاب می دهی هر روز کله ام تاب می دهی هر روز با فلان گوشی بلوتوث دار شده موضوع بحث تو هر بار روز و شب فکر دیدن سی دی در خط تازه های دی وی دی می زنی تیپ،موی سیخ سیخی شده تکیه کلام تو ، بیخی توی آینه گر نگاه کنی شکل خود حتما ، اشتباه کنی که منم این که موی او سیخی است ؟ یا این که بک جوان مریخی است پسر خوب هیچ می دانی ادبیات چاله میدانی شده در گفته های تو پیدا میکنی استفاده گاه به گاه شده ورد زبان تو مثلا عشقی و سوتی و خفن ، عمرا یا برای خویش آمد برو بچ می شوی با تمام ان ها مچ معنی این برو بچ هم تو به من یاد داده ای پسرم و من از یان برو بچ نادان شده ام نا امید و دل نگران گر چه بس فوق العاده ای پسرم !!!! ولی البته ساده ای پسرم می خوری گول صحبت برو بچ مغز تو می شود خزانه گچ کم کمک درس می شود تعطیل می کنی کار های هر دمبیل لامپ اخلاق را که آف کنی می روی نم نمک خلاف منی تا بجنبی شب است و تاریکی پیش رو کوره راه باریکی است انتهایش رسد به ترکستان گاهی اوقات هم به قبرستان پسرم کوره راه را برگرد راه چون شب سیاه را برگرد نوجوانی و شور و شر داری پیش رو راه پر خطر داری جاده صاف هم همین بغل است معنی اش همت وکمی عمل است پند « جاوید» گوش کن پسرم چون که من ناسلامتی پسرم -خانمها مثل رادیو هستند..... هر چی میخوان میگن ولی هر چی بگی نمی شنوند ۲- خامنها مثل چسب دوقلو هستند.....اگه دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد دیگه باید سیم تلفن را برید ۳- خانمها مثل رعدوبرق هستند ..... اول برق چشماشون میرسه بعد رعد صداشون ۶- خانمها مثل گچ هستند ..... اگه چند دقیقه مدارا کنید چنان سفت و سخت میشن که دیگه حالتی نمی گیرند. 7- خانمها مثل کنتور برق هستند..... هر چند سال یکبار عدد سنشون صفر میشه 8- چرا خانمها نمی توانند نقشه بخوانند/ ..... برای اینکه فقط ذهن مرد هستش که میتونه تجسم و درک کنه که یک کیلومتر با یک سانتی متر نشون داده شده 9- خانمها مثل اینترنت هستند.... از هر موضوعی بک فایل اطلاعاتی دارند 10- خانمها مثل فلزیاب هستند ..... از نزدیک طلافروشی که رد میشن عکس العمل نشان میدن 11- خانمها مثل موبایل هستند هر موقع کار مهم دارید در دسترس نیستند ۱۲- خانمها مثل لیمو شیرین هستند..... اول شیرین هستند ولی بعد تلخ میشن مشخصات یک پسر خوب ۱-پسر خوب زمانی که کسی میخواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمیکند نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد زامبی وحشی بازی در نمی آورد از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر رو متر نمیکنه زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند. مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم، پولتان را می آورم. ولی مغازه دار گفت که نسیه نمی دهد. آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت: اینجاست. مغازه دار از روی تمسخر گفت: فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد، چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه باتعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد، کفه ترازو برابر نشد. آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ، فهرست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم!!! تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید، که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک وخالص چقدر است. مامان
تخیل از علم مهم تر است، علم محدود است اما تخیل عالم را فرا می گیرد
انسان شکست نمی خورد بلکه دست از تلاش بر میدارد.
کسی که فکر نمی کند به ندرت دم فرو می بندد اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند.
براي داشتن چيزي كه تا به حال نداشتي
طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد. اداره کردن ديگران از قلبت
دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنهي کهکشنها. که البته در مورد کهکشنها مطمئن نيستم!
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي! کاش خداوند سه چيز را نيافريده بود: عشق و غرور و دروغ زيرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش دروغ نميگفت... ............ دوستي چيست؟ شايد شمعي است که هر دم ميسوزد و شايد عشقي است که هردم مي جوشد و شايد ترانه ايست که آوازه اش در دلها جاري است وليکن هر چه هست زيباست... .................. عزيزم... نميدانم چه بنويسم چرا که ميخواهم بهترين کلامها را نثارت کنم اما واضح ميگويم احساس واقعي من در کلام نميگنجد پس ساده مي گويم : اي بهترينم دوستت دارم... ................. من تموم زندگيمو پاي عشق تو گذاشتم خرج احساس تو کردم هر چي داشتم و نداشتم واسه آبي نگاهت دلمو زدم به دريا سيب ممنوعه رو چيدم مثل آدم واسه حوا بين خطهاي رو دستت خط زندگيمو ديدم روي بوم کهنه ي دل طرح چشماتو کشيدم ............. غم دل اگر خواهي غم دل با تو گويم جايي نمي يابم اگر پيدا شود جايي تو را تنها نمي يابم اگر يابم تو را تنها و جايي هم شود پيدا ز شادي دست و پا گم ميکنم خود را نمي يابم ... لبخند کم خرج ترين آرايش چهره است... .... چنانت دوست ميدارم که گر روزي فراق افتد تو صبر از من تواني کرد و من صبر از تو نتوانم کرد. .... هميشه بمان اي فصل ناتمام با من که ريشه در کودکيت دارم با من که تنها با تو عاشقم رنگين بمان بمان تا مرا نگويند بيهوده عاشق بودم.. ...... چه بيراهه رفتيم اي دوست از جمع راهها که به باقي رسيده است زمان کجاست؟ دارد زمانه ميبردش در ساحت نظاره ي تاريخ هستي ام مردي که مرود به آواي بازها شايد..شايد.. در اين تباهي ها در اين هميشه باقي ها داستاني ناگفتني بوده است در خلوت تمامي بيراهه هاي من چه بيراهه رفتيم اي دوست تا بت عاشقانه ي خويش وتا اولين تا اولين حکايت باقي باقي باقي باقي اشتباه کردي اعتراف نکن اعتراف کردي التماس نکن التماس کردي زندگي نکن... ............. اي کساني که مامور دفن من هستيد وقتي که من مرحوم شدم مرا در تابوت سياهي که تاريک تر از تاريکي هاست قرار دهيد. چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند که هنوز چشم به راهش هستم دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بفهمند به آنچه که ميخواستم نرسيدم بر روي قبرم بوته اي از گل بکاريد تا در بهاران بوي يار دهد. بر روي قبرم صليبي از يخ قرار دهيد تا به جاي مادرم گريه کند چون من طاقت گريه هاي مادرم را ندارم بر روي قبرم چيزي ننويسيد تا زود فراموش شوم و موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بفهمند که دست نوازش بر سرم کشیده نشده است..... قصه ی عشق در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم." عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی." نزدیکی بود درخواست کمک کرد. می خواهد تنها باشم." اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. می برم." حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: جواب داد که: را درک می کند." بهترین شوخی آن است بدون تمسخر و تحقیر دیگران باعث شادی جمع بشوی. بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان آوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی. بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد. بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفربودن . بهترین آیینه وجدان توست آگاه و بیدار باش. بهترین شریک آن است که اصلا" وجود نداشته باشد. بهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی. بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو هدیه میکند نه عقل تو. بهترین راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن است از حاشیه بپرهیز. سلام بچه ها یه خبر : دانشگاه قبول شدم (نه بابا) چی عروسی کنم(نه من فعلا قصد ازدواج ندارم و می خوام ادامه تحصیل بدم) کی مرده(نه بابا هیچکی نمرده خدا نکنه کسی بمیره) بابا امروز تولدمه آره بابا ۲۳ شهریور حالا دست دست، دست، شله ،شله ،تولدم مبارک مرسی ایشالله ۸۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله شم
خانمها رو که کلا تحویل نمیگرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی
احساس كردم فكر میكنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟!
كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته
شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو كاملا بی تفاوت نشون
با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم:
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می
نوشته بود:
.
.
.
.
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ...
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ...
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ...
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ...
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲- یک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده
۳-یک پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با
۴- یک پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل
۵- یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری
- بله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوکولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بله
- من کوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بله ؟
- مامان
- بله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...
***
- بابا
- بله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین کوکی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- هوم ؟
- منو می بری پارک ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درک
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد
زرتشت
آلبرت اینشتین
ارنست همینگوی
ایزاک نیوتن
وين داير
كسي باش كه تا به حال نبودي
فيثاغورث
براي اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و براي
آلبرت انشتين
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم . . .
.............
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:"نه نمی توانم.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس
پس عشق از غم که در همان
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم
شادی هم از کنار عشق گذشت
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی
"چون تنها زمان بزرگی عشق
| :قالبساز: :بهاربیست: |



